تبليغاتX
شب اول قبر
پسرک واسه همیشه رفته زیر خاک

 

 

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند

 

 

خیلی وقته میخوام حرفای دلم و برات بگم اما یا فرصت نمیشه یا یه مشکلی پیش میاد

 

حرفای دل یه جوونی که تازه  21 ساله شده اما اندازه یه مرد بزرگ دلش از همه چیز گرفته .

 

خیلی سخته برای به دست آوردن یه چیزی یا بهتره روراست باشم یه  عشق زحمت

 

بکشی شبا تا صبح بیدار باشی هم تو هم اون اما همه این خوبی ها یک شبه کمرنگ بشه

 

شاید خیلی وقتا به خودم میگم بابا خودتو بزن به بی خیالی اما آخه مگه میشه؟؟؟؟

 

به خودم میگم بابا اون چه گناهی کرده مگه؟؟ نه دوستت داره شاید به روت نمیاره یا این

 

روزا مشکلاتش اونقدر زیاد هست که نمیتونه مثل گذشته باشه

 

بعد به خودم میگم بابا مگه تو خودت مشکل نداری؟؟

 

از شب تا صبح هزار تا فکر خوب و بد از ذهنم میگذره.

 

تنها وقتی صدای قشنگشو میشنوم حس میکنم حداقل شاید برای همون مدت کم مال منه

 

اما بقیه روزا و ساعتها خیلی سخت میگذره خیلی سخت تر از اون چیزی که فکرشو

 

بشه کرد. حتی تا اون مرحله که دیگه انگیزه هیچ کاری رو نداشته باشی.

 

اون کسی که ماهها پیش بودی نباشی و همه خنده هات به زور باشه فقط برای دلخوشی..

 

یه وقتائی میرم آلبوم عکسم رو بر میدارم از اولین عکسم که 21 سال پیش گرفته شده

 

نگاه میکنم تا عکسی که شاید 1 ماه پیش گرفته شده و گذر عمر رو توی این صفحات

 

میبینم و بیش از گذشته دلم از دنیا میگیره و بارها میگم ای کاش یه دنیا نیومده بودم

 

خیلی وقتا ترس عجیبی وجودم و فرا میگیره. ترس از همه چیز حتی از آینده.

 

ترس  از دست دادن خیلی چیزا که شاید مهمترینش که بیشترین ترس رو تو وجودم

 

میندازه ترس از دست دادن تو باشه.

 

تو این چند سال اخیر به خصوص 2 سال گذشته اونقدر بد اوردم که دیگه جائی نمونده.

 

با این همه بد آوردنا تو زندگیم اما بازم گفتم خدا خواسته حتما یه چیز بهتر واست گذاشته

 

کنار. حتما اون برات خوب نبوده یا یه چیز بهتر در انتظارته و باز هم میگم خدا رو شکر

 

خدا رو شکر میکنم به خاطر همه بدی ها و خوبی هاش.

 

 

از این خدای مهربون همیشه یه جیزو سفارشی خواستم و اونم اینه که مواظب تو باشه

 

همیشه با اعتقاداتم تو خیالم به سراغت اومدم.

 

یه خبر خوب از طرف تو یا حتی خبر خوب بودن تو چنان جانی بهم میده که زمان تمرین دیگه

 

واسم مهم نیست.

 

من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم.

 

 

حالا چطور شده که بعد از این همه مدت سرمای دوری گرمای محبتو داره کمرنگ میکنه؟

 

خیلی وقتا از خودم میپرسم یعنی چی میشه؟؟ قسمت چی میشه ؟؟ عاقبت ما چی میشه ؟؟

 

اما جواب این سوال هم مثل هزاران پاسخ بی جواب باقی میمونه و همچنان طرف مجهول

 

معادله ما سنگین تره.

 

طرف دیگر معادلمون که هنوز مجهوله بحث اعتماده که هنوز حل نشده

 

توئی که تا آخرین لحظه صحبت میکردی حتی بیشتر از اون حالا چی شده که برای رفتن خیلی زوود

 

اجازه میگیری؟

 

توئی که همیشه تو پستای وبلاگ همیشه اولین نفر بودی حالا چی شده که بعد از  گذشت چندین روز

 

حتی نگاهی بهش ننداختی؟؟

 

توئی که هر وقت با من صحبت میکردی اونقدر انرژی داشتی اونقدر شوق داشتی حالا کجا رفته

 

اون همه شوق و انرژی؟؟

 

توئی که همیشه به من میگفتی دوستت دارم دلم برات تنگ شده حالا چی شده که مدتهاست این

 

کلمات رو نگفتی؟؟

 

تو ئی که همیشه به من امیدواری میدادی توئی که همیشه یه جون تازه بودی حالا چی شده؟؟

 

توئی که همیشه آف لاین های تو رو صفحه مسنجر خودنمائی میکرد حالا چی شده که میخونی

 

اما حتی  یک کلمه هم جواب نمیدی؟

 

اما اینبار بیا با من تعارف نداشته باش اگه برات تکراری شدم و هزار تا اگر دیگه بهم بگو

 

فکر این مدتم نکن شاید اونی که میخواستی نبودم اما تلاش کردم رابطه ها بهترین شکل باشه

 

 

شاید هم من پر توقع شدم نمیدونم

 

ولی2 تا  چیز رو میخوام بهش بگم اونم اینه که اولا همونطوری که گفتم بمون نه حالا

 

بلکه همیشه و دوم اینکه تو مال خودت نیستی  تو امانتی دست خودت پس مواظب امانتی

 

من باش

 

و مثل همیشه همه چیز بر خلاف میل منه اما از بچگی یاد گرفتم بگم هر چی خدا بخواد

 

حتی اگر هم بد بخواد بگم خدا رو شکر و این بار هم میگم خدا رو شکر

 

و من

 

همچنان برای به دست آوردن رنگین کمان زیر باران میما نم اما به نظر تو

 

چقدر توان موندن بهم میدی ؟چقدر تو میخوای زیر بارون بمونم؟

 

 

ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

 

 

 

 

دنیا این چنین نمیماند

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:31  توسط پسری در گورستان  |